![]() |
![]() |
|
| روشنایی |
|
پرشدازیادتوتنهایی من لحظه های شب یلدایی من رنگ گل رنگ عسل رنگ بهار چشم توباغ تماشایی من ساحل امن تورامی طلبد شب طوفان:دل دریایی من تابه کی می شوداین راز نهفت رازدلتنگی وشیدایی من وای اگربشکنداین بغض سکوت می کشد کار به رسوایی من توبه زیبایی یک فصل بهار امدی فصل شکوفایی من وصف خندیدن وگل گفتن تو نیست در حد توانایی من اول نوشین تو را بوسه زند عطش سرخ تمنایی من دوستت دارم ودر چشم منی ای پریزادهء رویایی من تو به طنازی و شیرین دهنی برده ای تاب و شکیبایی من مریم پاک نجابت هایی در دل زهد مسیحایی من با توام میل تقدس دارد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 9:20 توسط سحر |
|
|
ترایکدم اگرتنهاببینم تمام لذت دنیا ببینم چه خواهدشدتراای آفت جان بکام این دل شیداببینم ازآن،می بالب من آشناشد که تصویرتودرمیناببینم مرادمن تویی ازهرچه خواهم اگرزشت واگرزیباببینم چه بامن خواهدکردچشم مستت نگاهم کن عزیزم، تاببینم چه هنگامی میان جمع خوبان تراباقامت رعناببنم؟ فنای من اگرشرط وصال است همین حالا،همین حالا،ببینم؟ مراتانیمه جانی هست درتن نمی دانم تراآیاببینم؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:47 توسط سحر |
|
ای دوست قبولم کن وجانم بستان
مستم کن وازهردوجهانم بستان باهرچه دلم قرارگیردبی تو آتش به من زن وانم بستان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:44 توسط سحر |
|
|
نمیدونی وقتی چشمات پرخوابه
بچه رنگه،بچه حاله -مثل یک جام شرابه نمی دونی چه عمیقه،چه سخنگو مثل اشعارمسیحائی حافظ یه کتابه نمیدونی که چه رنگه، چه قشنگه رنگ آفتاب بهاره،مثل یک جام بلوره، شایدم چشمهءنوره -زر نابه نمیدونی که دل من، توی اون چشای شوخت، روی اون برکهءآروم یه حبابه نمیدونی وبجز من،دگر هم نمیدونه که یه دنیاتوی اون چشم سیاهه هرکی گفته، هرکی میگه، همه حرفه، تورومیخوادبفریبه جزدل من که پرازعشق وجنونه، حرف اون چشم سیارو- دل دیگرنمیدونه چشم دیگرنمیخونه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 13:38 توسط سحر |
|
|
کسی زیباترازتودرجهان نه
توباش آرام جانم دیگران نه غرورعاشقی دیوانه ام کرد که دل خواهدتورا امازبان نه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:9 توسط سحر |
|
|
ای کاش!که بازآیی ودیوانه ببینی ازدست غمت،سینه ویرانه ببینی رفتی وشدم همدم تنهایی وغم ها بازا که مرا از همه بیگانه ببینی یامهدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:8 توسط سحر |
|
|
میلادآدم نعره زدعشق که :((خونین جگری پیداشد)) حسن لرزیدکه :((صاحب نظری پیداشد)) فطرت آشفت که :((ازخاک جهان مجبور خود گری،خود شکنی،خود نگری پیداشد)) خبری رفت زگردون به شبستان ازل: ((حذرای پردگیان!پرده دری پیداشد)) آرزوبی خبرازخویش به آغوش حیات چشم وا کردوجهان دگری پیدا شد زندگی گفت که :((در خاک تپیدم همه عمر تا ازاین گنبد دیرینه دری پیدا شد)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:14 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|